سلامعليكم

راستش تو اين چند سالي كه(دقيق 15 سال)بي خيال درس و مدرسه شده بودم خيلي وقتها پيش ميومد كه شب خواب ميديدم كه امتحان دارم و دارم ميرم سر جلسه امتحان و هيچي بلد نيستم وقتي از خواب بيدار ميشدم كلي خوشحال ميشدم كه داشتم خواب ميديدم.

ولي فردا واقعا امتحان دارم ولي خدا رو شكر زياد استرس ندارم انشالله ترم اول رو با موفقيت پشت سر بذارم.

يه روز يكي از بچه هاي كلاس كه پيش من ميشينه و درسش هم خوبه گفت خانم ......راستش وقتي براي اولين بار شما رو ديديم تو دلم گفتم اي بابا حوصلا داري بعد از چند سال ميخواي زبان بخوني تازه تو كه چيزي هم نميفهمي ولي انگار اشتباه ميكردم. بهش گفتم راستش اگه بايد درس بخونم كه حوصلشو نداشتم ولي زبان انگليسي رو دوست دارم و زياد باهاش سر و كار داريم

يادمه وقتي رفته بوديم مالزي دوستاني بودن كه از تور جدا ميشدن و كلي هم بهشون خوش ميگذشت چون انگليسيشون خوب بود اونوقت ما يه ناهار ميخواستيم بخوريم 4ساعت كارمون بود تا حالي طرف كنيم.به خودم گفتم بذار برم ايران اولين كاري كه ميكنم ميرم كلاس زبان.حالا اخرش چي بشه خدا عالمه

                           __________________________________________________

                           

همیشه دلیل شادی کسی باش نه شریک شادیش

همیشه شریک غم کسی باش نه دلیل غمش