تبليغاتX

/DTD/xhtml1-strict.dtd"> •**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•

•**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ،پس همیشه شاد باش

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود . به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد . کشاورز گفت : پسرجان ، برو در آن قطعه زمین بایست . من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم ، اگر توانستی دُم یکی از این سه گاو را بگیری ، می توانی با دخترم ازدواج کنی .

مرد جوان در مرتع ، به انتظار اولین گاو ایستاد . در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تا حالا دیده بود به بیرون دوید . فکر کرد گاوهای بعدی ، گزینه بهتری خواهند بود ، پس به کناری دوید تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج شود .

 دوباره طویله باز شد . باور نکردنی بود !

 در تمام عمر چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود . گاو سُم به زمین می کوبید و خرخر میکرد . جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدی هر چیزی هم که باشد ، از این بهتر خواهد بود . به سمت حصار ها دوید و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند .

 برای بار سوم در طویله باز شد .

لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد . این ضعیف ترین ، کوچک ترین و لاغر ترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود . این گاو ، برای مرد جوان بود ! در حالی که گاو نزدیک می شد ، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید . دستش رو دراز کرد . . . اما گاو دُم نداشت . . . !

 زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است . بهره گیری از بعضی فرصت ها ساده است و بعضی مشکل . اما زمانی که بهشون اجازه می دهیم رد بشوند و بگذرن ( معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده ) ، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن . برای همین ، همیشه اولین فرصت رو بچسب !!!  

 

نوشته شده در بیست و پنجم آبان 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


64iadaqgmkulgocfkn92.jpg

 

زندگي معنا دارد اگر:


بودن عشق را باور كنيم


و بدانيم كه تاريكترين لحظه شب


ساعت پيش از طلوع خورشيد است


پس درنگي بايد كرد


و تحمل...


ناميدي را بايد كشت

نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


see world
 
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
__________________

نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |