•**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•
شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ،پس همیشه شاد باش
بر لب بياورم . هميشه ميتوان با پاکی اشکت , روشنی چشمانت , و با گرمی دستانت و صداقت کلامت و زمزمه دلتنگيت عاشقانه وضو گرفت . پس تا ابد می میرم برات همسر خوبم،دیوانه وار بخوان! بخوان به نام پروردگارت که بیافرید عرشیان به فرش آمدند و عالمیان به سجود ، زمینیان فخر فروختند بر آسمانیان به یمن این مبعوث مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. کلاغه. با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ! که آن را بخواند. نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است. و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي کردم بهتره بیشتر به پدر و مادرمون توجه کنیم و باهاشون مهربونباشیم تا روزی بچه هامون بهمون توجه کنن بهمون تندی نکنن "وقتی فکر می کنم باید بمیرم, بر روی قالیچه ی کف اتاق دراز می کشم و به اندازه نیازم می خوابم." آیا سزاوار است در گریزی ابدی از مرگ غافل شویم که مبادا فکر شوم آن, خاطرمان را مکدر کند؟ عاقلانه نیست که از فکر کردن به مرگ هراسی به دل راه دهیم یا بیاندیشیم که همین فکر کردن ما را به وحشت می اندازد; شاید هر کسی ابتدا این گونه بیاندیشد: به خصوص که مرگ نمی تواند خوشایند به نظر برسد, اما آیا نمی توان به آن فکر کرد و حداقل به ضرورتش پی برد؟ زیرا ضرورت مرگ متوقف نخواهد شد; پس با پی بردن به ضرورت مرگ می توان ارزش زندگی را فهمید. نیازی نیست دغدغه ی اصلی افکار ما حول محور مرگ باشد, زیرا روزی بالاخره حقیقت آن را خواهیم چشید! آن چه که می تواند دغدغه ی جریان افکار ما باشد, زندگیست! این مهم است که بدانیم مرگ در شرف وقوع است و از همین دانسته بهره جوییم و به اهمیت استفاده از زمان زندگی پی ببریم! آن زمان است که سوال بعدی پیش می آید: حال که می دانم به زودی خواهم مرد, با زندگی ام چه کنم؟ سلام دوستان هر چند امروز تموم شد و من نتونستم اپ كنم ولي عيبي نداره الان ميگم. پدراي مهربون (بخصوص پدرمهربون خودم)و همه همسراي عزيز (بويژه همسر عزيز خودم)روزتون مبارك
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: مرد پاسخ داد:من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم! زندگی مثل یه دیکته اس ، هی غلط می نویسی هی پاک میکنی . دوباره می نویسی باز پاک می کنی .غافل از اینکه یه روز داد میزنن میگن : ورقها بالا ...
ميخواهم تا ابد در آسمان بی کران عشقت مستانه پرواز کنم و نام مقدست را با وضو ![]()



پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم:
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحهاي را باز کرد و به پسرش گفت
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره
هر بار او را عاشقانه بغل مي کردم و به او جواب مي دادم و به هيچ وجه عصباني نمي شدم
(از هر دست بدی از همون دست پس میگیری)

و تبريك بگم![]()
![]()

یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که بهجای قضاوت کردن فردی که میبینیم درپی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
![]()





