•**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•
شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ،پس همیشه شاد باش
خداوند یک موجود را خلق کرد و نامش را (مرد ) گذاشت از او پرسید آیا راضی هستی ؟ جواب داد: هرگز; پرسید چه میخواهی ؟ گفت : آئینـــــــــه ای میخواهم که درآن بزرگی خود را ببینم , صندوقچه ای میخواهم که جواهر خــود را درآن جای دهم, بالشی میخواهم که هنگام خستگی برآن تکیه زنـــــــــــــــــم, نقابی میخواهم که هنگام ضروت درپشت آن مخفی شوم, بازیچه ای میخواهم که درآن شاد باشم, مجسمه ای میخواهم که زیبائیش چشم را نوازش دهد, اندیشه ای میخواهم که درآن غوطه ور گردم, مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی شـــــــوم پس خداوند زن را خلق کرد در جزيره اي زيبا تمام هواس، زندگي مي کردند : شادي ,غرور ,غم ,عشق ,ثروت,زمان وعلم ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت . همه ي ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد خواست و به او گفت: « آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ » ثروت گفت: « نه،من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد. » پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست. غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. » غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: « اجازه بده، تا من باتو بيايم. » غم با صداي حزن آلود گفت : « آه،عشق،من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. » عشق اين بار سراغ شادي رفت. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت : « بيا عشق، من تو را خواهم برد. » عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتي به خشکي رسيدند،پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟ » علم پاسخ داد: « زمان » عشق با تعجب گفت: « زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟ » علم لبخندي خرد مندانه زد و گفت : « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است » دوستت دارم حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم فراموشم نکن!!! سلام امروز سیزدهمین سالگرد ازدواجمونه به خودمون تبریک میگم کاش می دانستی زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش دل زکف دادن و پژمردن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست زندگی جنبش و جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تجلیگر آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند .





![]()
![]()
![]()

پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.
پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.
یک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید! و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند. 







