تبليغاتX
a>src="http://www.parstools.net/yahoo_status/?id=آي دي ياهو&type=4"> زندگی شاد است غمگینش مکن

زندگی شاد است غمگینش مکن

رد پای عشق

خدایا...

 

چه  دلپذیر است


 

اینکه  گناهانمان  پیدا  نیستند


 

 و گرنه  مجبور  بودیم


 

هر  روز  خودمان  را  پاک  بشوییم


 

 شاید  هم  می بایست  زیر  باران  زندگی  می کردیم


 

 و  باز  دلپذیر و  نیکوست  اینکه  دروغهایمان


 

 شکل مان  را  دگرگون  نمی کنند


 

 چون  در  اینصورت

 

  حتی  یک  لحظه  همدیگر  را  به  یاد  نمی آوردیم


 

 خدای  مهربان  !

 

 تو  را  به  خاطر  این  همه  مهربانی ات  سپاس  ...

 

در  نبرد  بین  روزهای  سخت  و  انسان های  سخت ،

 

   این  انسان های  سخت  هستند  که  باقی  می مانند

 

   نه  روزهای  سخت .

 

خوشبختی  به  كسانی  روی  می آورد

 

   كه  برای  خوشبخت  كردن  دیگران  می كوشند ..

 

مهم این است که در آینده چه کار خواهید کرد، نه در گذشته چه کار کرده اید!

 

در دشمنی  دورنگی  نيست .

 

 

                کاش  دوستان  هم  در موقع  خود  چون  دشمنان  بی ريا  بودند .


 

نوشته شده توسط مریم در سی ام مرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط مریم در بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


شيطان، بهشت و جهنم

درويشي قصه زير را تعريف مي‌کرد:

يکي بود يکي نبود
مردي بود که زندگي‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتي مُرد همه مي‌گفتند به بهشت رفته است، آدم مهرباني مثل او حتما ً به بهشت مي‌رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله‌ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد
.
فرشته نگهباني که بايد او را راه مي‌داد، نگاه سريعي به فهرست نام‌ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت‌نامه يا کارت شناسايي نمي‌خواهد هر کس به آنجا برسد مي‌تواند وارد شود
.
مَرد وارد شد و آنجا ماند
.
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت
:
«
اين کار شما، تروريسم خالص است

نگهبان که نمي‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت
:
«
آن مَرد را به جهنم فرستاده‌ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف‌هاي ديگران گوش مي‌دهد و به درد و دلشان مي‌رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي‌کنند، يکديگر را در آغوش مي‌کشند و مي‌بوسند
.
جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد

وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت
:
«
با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي، خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

برگرفته از طنز فارسی

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


خداوندا

خداوندا.....آنكس را كه تو دوست باشي چه غم اگر جهانيش دشمن باشد! و آن عزيز را كه تو برافرازي هيچ كس به خاك ذلت نتواند افكند! چون تو توانگري دهي از توانگران بي نياز گرديم و چون تو هدايت كني به هدايت ديگران حاجتي نخواهيم داشت...!................................................................................


 

نوشته شده توسط مریم در پانزدهم مرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم

 .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...

 

و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم

 

به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم

 

نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند

 

نگاهت می کنم

 

و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم  

 

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

 

تو را می خوانم

 

غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :

 

دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم



 

نوشته شده توسط مریم در یازدهم مرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


روزت مبارك

من عاشق تو هستم

من تو رو می پرستم

یه عمره عاشقونه

به انتظار نشستم

تو ماه آسمونی

فرشته زمینی

 

برای قلب خستم

پناه آخرینی

عاشقم من دنیای من تویی تو

عاشقم من رویای من تویی تو

ای که بی تو شبم سحر نمیشه

عاشم من

خدا کنه همیشه که یار من تو باشی

به هر کجا که هستم کنار من تو باشی

خدا خودش میدونه بی تو میشم دیوونه

بیا که بی تو ای گل بهار من خزونه

عاشقم من دنیای من تویی تو

عاشقم من رویای من تویی تو
عاشقم من

 

(ولادت حضرت علي و روز پدر رو به همه پدرا وهمسرم تبريك ميگم)



 

نوشته شده توسط مریم در سوم مرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


بوسه

ميداني اولين بوسه جهان چگونه كشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يك روز به هنگام كار بوسه را كشف كردند. مر دستهايش به كار بود، تكه نخي را با دندان كند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد كه نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چكار كنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادند...


 

نوشته شده توسط مریم در یکم مرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting