|
درباره وبلاگ ![]() من مریمم متولد سال 1360ومتاهل و ثمره این زندگی مشترک یه دخترنازه که10 سالشه و یه پسر ماهه که2سالشه . یه وبلاگ برا بچه هام درست کردم اینم ادرسش http://dokhmalivaghandeasal.blogfa.com/ خوشحال میشم سر بزید. دوستت دارم تا دنیا دنیاست تا که ماهی عاشق دریاست دوستت دارم تا بیکرانها تا آسمانها و کهکشانها ___________ عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق در حسرت دیدار تو زیباست آرشيو وبلاگ پيوندها |
•**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•
شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ،پس همیشه شاد باش
نوزدهم بهمن 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
سلام
و اما جریان دوستای با مرام من ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ وقتی وارد دبستان شدم زیاد از محیط مدرسه خوشم نمیومد . وقتي خواستم برم راهنماي با هم تو يه مدرسه ثبت نام كرديم اونجا بود كه با فاطمه دوست شديم شديم سه تا دوست كه خدا ميدونه چه روزهاي خوبي با هم داشتيم يه روز هم من رفتم خونشون ناهاروقتي رفتم ديدم اوضاع ماليشون خيلي خوب نيست ناراحت شدم اما نذاشتم بفهمه كه غصشو خوردم ان روز هم گذشت سال اخر راهنمايي اخراي سال بود كه گفت برام خواستگار اومده منم نامزد كرده بودم .خيلي پسره رو دوست داشت هنوز امتحانهاي ترم اخرو نداده بودم كه من ازدواج كردم. يه روز كه بهم زنگ زد شروع كرد به گريه كردن منم با گريه اش گريه كردم با اينكه نميدونستم چشه هر وقت بهم زنگ ميزدم كلي بهش دلداري ميدادم .يه سال بعد گفت پسر خاله ام اومده خواستگاري گفتم خوبه دوسش داري؟ گفت اره ولي اخلاقش يه جوريه. ديگه ازش خبري نشد تا يه سال ونيم منم زنگ ميزدم كسي جواب نميداد يه روز مادرش گوشي رو برداشت بعد سلام و احوالپرسي از فاطمه پرسيدم گفت يه ني ني ۷ ماهه داره باورم نشدگفت خونشون تلفن ندارن گفتم بگو حتما باهام تماس بگيره و بعدش گوشي رو گذتشتم كلي بيادش گريه كردم و تا امروز كه ۸ سال از اون سال ميگذره هنوز منتظر زنگشم خونشون هم كسي جواب نميده . اكرم هم كه با پسر داييش عروسي كرد بعد ۷ سال فهميد شوهرش مشكل داره و بچه دار نميشه .من هميشه باهاش در ارتباط بودم وفتي زنگ نميزد ميگفتم حتما حالش خوش نيست خلاصه بعد از كلي دكتر رفتن ۹ ماه خوابيدن مطلق خدا يه دختر ماماني بهش داد .حالا بماند من تو اين مدت چقد بهش سر زدم و از تنهايي درش اوردم الان كه دخترش يه سال و نيمه .بازم من بهش زنگ ميزنم واقعا دلم هواشو ميكنه وقتي زنگ ميزنم يه ساعت حرف ميزنيم ولي وقتي بهش ميگم يه بار هم تو زنگ بزن ميگه به خدا يادتم ولي وقتشو ندارم من از فاطمه گله اي ندارم .فقط از ته دل از خدا ميخوام هر جا هست با شوهرش خوش و خرم زندگي كنن با دختر عزيزش كه هميشه ارزو داشتم ببينمش شايدم يه روز برم در خونه مادرش و ازش خبري بگيرم اميدوارم دوستاي شما با شما همچين كاري رو نكنن
یازدهم بهمن 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
سلام
امشب میخوام بنویسم از بی معرفتی بی احساسی و در کل ساده بودن خودمو بنویسم. میخوام از دوست و دوستی هایی که اولش چقد شیرینه و ادم فکر میکنه هیچ وقت تموم شدنی نیستن بگم.ولی با بی معرفت بودن طرف تبدیل میشه به یه مشت خاطرات شیرین که باید وقتی به خودشون نیاز داری به خاطراتی که با هاشون داشتی فکر کنی نمیدونم باز چم شده که دوست دارم از روزهایی که با هم داشتیم حتی بعد از ازدواجم با اونا بنویسم .اره منویسم شاید یه روز ادرس وبم رو بهشون دادم تا بفهمند دیگه میخوام جار بزنم که هنوزم دوستشون دارم و بیادشون هستم. من خیلی سخت با یکی دوست میشم ولی اگه دوست شدم دیگه محاله تنهاش بذارم و فراموشش کنم خیلی حرف زدم بقیه ماجراهای دوستای با مراممو میذارم برا بعد شاد باشید یکم بهمن 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
زندگی یک جست و جوی کور نیست زیستن در پیله پروانه چیست؟زندگی کن زندگی افسانه نیست گوش کن ! دریا صدایت میزند هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تو را با صدایی سبز میخواند تو را زیر باران آتشی در جان توست قمری تنها پی دستان توست پیله پروانه از دنیا جداست زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست این تمامش ماجرای زندگیست بیستم دی 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه ی عشق. زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد منو تو برود . زندگی حس غریبی است که مرغ مهاجر دارد . زندگی سوت قطاری است که در خواب ژلی می ژیچد. زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست. خبر رفتن موشک به فضا لمس تنهایی ماه فکر بوییدن گل در کره ای دیگر. زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است . زندگی مجذور آیینه است زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما زندگی هندسه ی ساده ی تکرار نفسهاست هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است ...
دوازدهم دی 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند.محیط آن چنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبت هایشان گوش داد. اولی گفت:من صلح هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد. من مطمئن هستم که خاموش می شوم. لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت. دومی گفت:من ایمان هستم وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم. سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم.من توان روشن ماندن را ندارم. مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند. آنها حتی فراموش می کنند به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند. زمانی نگذشت که او هم خاموش شد. ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت:چرا خاموش هستید؟ شما باید همه تان روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد. در این لحظه شمع چهارم گفت:نترس! تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزم. من امید هستم. بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم. کودک با چشم های درخشان شمع امید را بر داشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد بیست و یکم آذر 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
ساده است، هفدهم آذر 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد.... هفتم آذر 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
عشق فراموش کردن نیست بلکه به خاطر سپردن است ، عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است
عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است ،
عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست
بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است
چهارم آذر 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
بیست و پنجم آبان 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود . به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیرد . کشاورز گفت : پسرجان ، برو در آن قطعه زمین بایست . من سه گاو نر را یک به یک آزاد می کنم ، اگر توانستی دُم یکی از این سه گاو را بگیری ، می توانی با دخترم ازدواج کنی .
مرد جوان در مرتع ، به انتظار اولین گاو ایستاد . در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تا حالا دیده بود به بیرون دوید . فکر کرد گاوهای بعدی ، گزینه بهتری خواهند بود ، پس به کناری دوید تا گاو از مرتع بگذرد و از در پشتی خارج شود . دوباره طویله باز شد . باور نکردنی بود ! در تمام عمر چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود . گاو سُم به زمین می کوبید و خرخر میکرد . جوان بار دیگر با خود فکر کرد گاو بعدی هر چیزی هم که باشد ، از این بهتر خواهد بود . به سمت حصار ها دوید و گذاشت گاو دوم نیز از مرتع عبور کند . برای بار سوم در طویله باز شد . لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد . این ضعیف ترین ، کوچک ترین و لاغر ترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود . این گاو ، برای مرد جوان بود ! در حالی که گاو نزدیک می شد ، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید . دستش رو دراز کرد . . . اما گاو دُم نداشت . . . !زندگی پر از فرصت های دست یافتنی است . بهره گیری از بعضی فرصت ها ساده است و بعضی مشکل . اما زمانی که بهشون اجازه می دهیم رد بشوند و بگذرن ( معمولاً در امید فرصت های بهتر در آینده ) ، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن . برای همین ، همیشه اولین فرصت رو بچسب !!!
دهم آبان 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
بیست و نهم مهر 1388 :: :: نويسنده : ♥♥Maryam♥♥
سلام دوستان
خیلی وقته نیومدم بنویسم چون وقتشو نداشتم الان اومدم با یه پست متفاوت . میدونید که پسته محصول رفسنجانه و الان که دارم اینا رو مینویسم زمان برداشت پسته تموم شده و دلیل نیومدن منم همین بود.یکی از دوستان میگفت من هنوز یه عالمه پسته رو یه جا ندیدم برا همین تصمیم گرفتم تا حدودی مراحل برداشت این محصول رو همراه با عکس از کارگاه ضبط پسته براتون بذارم شاید برا بعضی ها جالب باشه. عکس پایین چند عکس از باغ پسته ست
در اینجا پسته به وسیله این دستگاه پوستش جدا میشه بعداز شسته شدن رو دستگاه نم گیر میریزن تا نم پسته گرفته و پسته هایی که خندون نیست خندون بشه البته همش خندون نمیشه وعکس پایین مربوط به نواری هست که پسته روی اون حرکت میکنه و چند نفر دو طرف نوار پسته های پوست دار و خرابشو بر میدارن و بعد ازتمیز کردن داخل یه فرغون بزرگ که مخصوص حمل پسته هست میریزه بعد پسته ها رو روی زمین میریزیم بعد از دو روز که مغز پسته کاملا خشک شد اونو جمع میکنیم و این بود جریان کارگاه ضبط پسته ما
|
||||||