تبليغاتX

/DTD/xhtml1-strict.dtd"> •**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•

•**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ،پس همیشه شاد باش

64iadaqgmkulgocfkn92.jpg

 

زندگي معنا دارد اگر:


بودن عشق را باور كنيم


و بدانيم كه تاريكترين لحظه شب


ساعت پيش از طلوع خورشيد است


پس درنگي بايد كرد


و تحمل...


ناميدي را بايد كشت

نوشته شده در یازدهم آبان 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


see world
 
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
__________________

نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


سلام دوستان

خیلی وقته نیومدم بنویسم چون وقتشو نداشتم الان اومدم با یه پست متفاوت .

میدونید که پسته محصول رفسنجانه و الان که دارم اینا رو مینویسم زمان برداشت

پسته تموم شده و دلیل نیومدن منم همین بود.یکی از دوستان میگفت من هنوز یه

 عالمه پسته رو یه جا ندیدم برا همین تصمیم گرفتم تا حدودی مراحل برداشت این

محصول رو همراه با عکس از کارگاه ضبط پسته براتون بذارم شاید برا بعضی ها جالب باشه.

عکس پایین چند عکس از باغ پسته ست

 

 

 

در اینجا پسته به وسیله این دستگاه پوستش جدا میشه

بعداز شسته شدن رو دستگاه نم گیر میریزن تا نم پسته گرفته و پسته هایی که خندون نیست خندون بشه البته همش خندون نمیشه

وعکس پایین مربوط به نواری هست که پسته روی اون حرکت میکنه و چند نفر دو طرف نوار پسته های پوست دار و خرابشو بر میدارن و بعد ازتمیز کردن داخل یه فرغون بزرگ که مخصوص حمل پسته هست میریزه

بعد پسته ها رو روی  زمین میریزیم بعد از دو روز که مغز پسته کاملا خشک شد اونو جمع میکنیم

و این بود جریان کارگاه ضبط پسته ما

 

نوشته شده در بیست و نهم مهر 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


 

زندگی در گذر حادثه ها گاه تلخ است و گهی

 شیرین است دل ما در پس این تلخی و

 شیرینی ها صادق و ساده بماند زیباست

نوشته شده در سی ام شهریور 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


 

چرا زندگی این جوریه.یه روز اونقدر شادی که میتونی هزارتای دیگه رو هم شاد کنی.اما یه روزه دیگه اونقدر غمگینی که ا هیچکی نمیتونه باره غمت رو سبک کنه.یه روز اونقدر دلت دریایی میشه گنجایشه همه چیزو داره.اما یه روزه دیگه حتی جای دوست داشتن و محبت رو هم نداره.آیا فقط من اینجوریم؟

نوشته شده در چهاردهم شهریور 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


 حراج                     حراج                     حراج

بدو بیا..  پیر ... جوون ... بزرگ ... کوچیک ...

بدو بیا که خدا رحمتش و به حراج گذاشته.خدا می خواد هممون و ببخشه..بدویید بیاید.

تا یک ماه وقت داریم ...زود دیر میشه...یک هفته گذشت فقط جا نمونی که پشیمون میشید...

نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


موزه آدم ها

همه ی آدم ها مثل کتاب هستند.

بعضی از آن ها با کاغذ کاهی نگاشته می شوند .امّا گروهی دیگر با کاغذ خارجی!!!!!!!!

از روی بعضی از آن ها باید جریمه نوشت و از روی گروهی دیگر باید مشق نوشت.

به بعضی از از آن ها اصلا اجازه ی چاپ نمی دند امّا گروهی دیگر تجدید چاپ می شوند.

بعضی از آدم ها زیر قیمت فروخته می شوند و بعضی دیگر پس از فروش پس گرفته می شوند و گروهی دیگر هم اصلا فروشی نیستند

بعضی از آن ها قیمت پشت جلد دارند

بعضی از آدم ها را باید چند بار خواند تا معنی آن ها را فهمید و گروهی دیگر را باید نخوانده دور انداخت

به راستی ما کدام کتابیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سوم شهریور 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


سلام دوستان

این روزا اصلا حوصله اپ کردن و ندارم

مواظب خودتون باشید

فعلا

نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


 میدونم این مطلبو زیاد خوندید ولی بازم بخونید قشنگه

 

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند ؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ؛ مرد نگاهی به داخل انداخت . درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد !


افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند . به نظر قحطی زده می آمدند . آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی !"

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد . آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود . یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن ، که دهان مرد را آب انداخت !
افرادِ دور میز ، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند . مرد روحانی گفت : "نمی فهمم !"

خداوند جواب داد : "ساده است ! فقط احتیاج به یک مهارت دارد ! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند !"

نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


کاش دوستی آدمها مثل رفاقت چشم و دست بود

وقتی دست زخم میشه چشم گریه میکنه و وقتی چشم گریه می کنه

دست اشکاشو پاک می کنه


pic17.jpg

نوشته شده در دهم مرداد 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش.....

نوشته شده در هفتم مرداد 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


بانک زمان

 

 

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید. چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟ هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.
ارزش یک سال را دانش‏آموزی که مردود شده میداند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به‏دنیا آورده میداند،
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته‏ نامه میداند،
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده،
و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.
هر لحظه گنج بزرگی است، گنجتان را مفت از دست ندهید، باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.

و امروز هدیه است.

نوشته شده در پنجم مرداد 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


 

 

 

ميخواهم تا ابد در آسمان بی کران عشقت مستانه پرواز کنم و نام مقدست را با وضو

بر لب بياورم . هميشه ميتوان با پاکی اشکت , روشنی چشمانت , و با گرمی

دستانت و صداقت کلامت و زمزمه دلتنگيت عاشقانه وضو گرفت . پس تا ابد می میرم

 برات همسر خوبم،دیوانه وار

نوشته شده در سی و یکم تیر 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


بخوان! بخوان به نام پروردگارت که بیافرید

مبعث رسول مهربانی مبارک

عرشیان به فرش آمدند و عالمیان به سجود ،

زمینیان فخر فروختند بر آسمانیان به یمن این مبعوث

نوشته شده در بیست و نهم تیر 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |


مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته

 بودند ناگهان

کلاغي كنار پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.


پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم:

کلاغه.


بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و

 با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!


پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت

 که آن را بخواند.


در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:


امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره

نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.


هر بار او را عاشقانه بغل مي کردم و به او جواب مي دادم و به هيچ وجه عصباني نمي شدم

و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي کردم .

 

بهتره بیشتر به پدر و مادرمون توجه کنیم و باهاشون مهربونباشیم تا روزی بچه هامون بهمون توجه کنن

 بهمون تندی نکنن(از هر دست بدی از همون دست پس میگیری)

نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1388ساعت توسط ♥♥Maryam♥♥| |