|
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد. همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: مرد پاسخ داد:من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
زندگی مثل یه دیکته اس ، هی غلط می نویسی هی پاک میکنی . دوباره می نویسی باز پاک می کنی .غافل از اینکه یه روز داد میزنن میگن : ورقها بالا ...
آموزش چگونگی آنلاین شدن با یاهو مسنجر پس از فیلتر شدن
آری عشق این است عشق پرده ای زرین است که از آن می توان به برهوت زندگی نگریست و دریچه ای رو به خوشبختی دید عشق عینکی است که از ورای آن زندگی زیباست و معشوق زیباترین عشق رویایی است شیرین که بین عاشق و معشوق دیده می شود آری عشق دریایی است که غریق در آن به زندگی دست می یابد و در آن جز پری ماهی زندگی نمی کند
روزی مردی به دیدن دکتر روانپزشک رفت و گفت این روزها اصلا نمی خندد. حال و حوصله ندارد. در کل آرام شده. دکتر هر چه دارو به داد اثر نکرد. هر چه به ذهنش می رسید را اجرا کرد ولی نه. مرد حالش خوب نشد که نشد. آخر فکری به ذهنش رسید.
زندگي " نام فيلمي است داستاني ، تهيه كننده اش "خــــدا "! بازيگرش ما "انسانها" ! نويسنده اش "عمل "! و كارگردانش" عقل "! برداشتي آزاد از فيلمنامه "سرنوشت "! برنامه هر روز سينماهاي " دنيا" ! مي شود تراژدي نوشت ، گريست ، گرياند ! مي شود چارلي چاپلين بود ، خنديد ، خنداند ! مي شود خوب " نوشت" ، مي شود درست " عمل " كرد، مي شود زيبا " بازي " كرد ! مي شود برنده جايزه برترين فيلم "زندگي" بود!
مادرجان چه کشیدی ازدست این کفارفدات بشم مادرجوونم مادرسختی کشیده ام گل نازپرپرم خدایاخدایاخدایاامشب چه غمی داره علی چی میکشه زینب چه حالی دارندحسن وحسین وای مادرپهلوشکستم چی بگم که حتی نمیتونم یک درصددرک کنم حالتوامابه علی قسمت میدم تا بقیع وندیدم ازدنیا نبری منوهرچندچه فایده وقتی میان وقبرپاکتوپیدانمیکنن غم عالم تودلشون میشینه مادرغریب من هواموداشته باش مثل همیشه دانی که چراصورت زهراشده نیلی ؟ میخواست رخش پیش عدوزردنباشد ایکاش یکی بوددرآن کوچه ومیگفت آنکس که به زن حمله کندمردنباشد
تیک تاک... تیک تاک ... می شنوید صدا شو به عقربه ساعت که نگاه می کنی هر ثانیه یک چیز رو نشون میدن اصلا هم ثابت نمی مونه هر ثانیه در حال تغییره ولی همیشه بی توجه از کنارش رد میشیم فکرنمی کنیم اون که داره حرکت می کنه عمر ماست یه جمله هستش که میگه چه قدر زود دیر میشه این به خاطره اینه که به ثانیه هاتوجه نداریم هرثانیه میتونه برای ما یک قدم به جلو برای رسیدن به هدف باشه البته اگه جدی بگیریمش اگر می خواستن برای این ثانیه هایی که از دست می دیدم پول ازمون بگیرن فکر می کنید چقدر باید هزینه می کردیم هزاران سال از عمر بشر می گذره ولی هیچ کس به ثانیه ها اهمیت نداده اما با ارزش ترین چیز ثانیه ها هستن که زندگی رو می سازن اما یه نفر مثل من و خیلی های دیگه هنوز نفهمیدیم چه جوری میگذره تیک تاک... تیک تاک...
خداوند یک موجود را خلق کرد و نامش را (مرد ) گذاشت از او پرسید آیا راضی هستی ؟ جواب داد: هرگز; پرسید چه میخواهی ؟ گفت : آئینـــــــــه ای میخواهم که درآن بزرگی خود را ببینم , صندوقچه ای میخواهم که جواهر خــود را درآن جای دهم, بالشی میخواهم که هنگام خستگی برآن تکیه زنـــــــــــــــــم, نقابی میخواهم که هنگام ضروت درپشت آن مخفی شوم, بازیچه ای میخواهم که درآن شاد باشم, مجسمه ای میخواهم که زیبائیش چشم را نوازش دهد, اندیشه ای میخواهم که درآن غوطه ور گردم, مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی شـــــــوم پس خداوند زن را خلق کرد
در جزيره اي زيبا تمام هواس، زندگي مي کردند : شادي ,غرور ,غم ,عشق ,ثروت,زمان وعلم ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت . همه ي ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد خواست و به او گفت: « آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ » ثروت گفت: « نه،من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد. » پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست. غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. » غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: « اجازه بده، تا من باتو بيايم. » غم با صداي حزن آلود گفت : « آه،عشق،من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. » عشق اين بار سراغ شادي رفت. اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت : « بيا عشق، من تو را خواهم برد. » عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد . وقتي به خشکي رسيدند،پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟ » علم پاسخ داد: « زمان » عشق با تعجب گفت: « زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟ » علم لبخندي خرد مندانه زد و گفت : « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است »
|
About![]()
من مریمم متولد سال 1360ومتاهل و ثمره این زندگی مشترک یه دخترنازه که الان 9 سالشه و یه پسر ماهه که15ماهشه . Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Links
لحظه های پنهانی(خواهر مهربونم فاطمه)
فال حافظ قالب های نازترین
|