تبليغاتX
•**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


•**•.•*ღزندگی شاد است غمگینش مکنღ.•**•.•

رد پای عشق

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!

مرد پاسخ داد:من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

+نوشته شده در نهم تیر 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

 

 زندگی مثل یه دیکته اس ، هی غلط می نویسی

 هی پاک میکنی . دوباره می نویسی باز پاک

 می کنی .غافل از اینکه یه روز داد میزنن

 میگن : ورقها بالا ...

+نوشته شده در سوم تیر 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

آموزش چگونگی آنلاین شدن با یاهو مسنجر پس از فیلتر شدن

اینجا کلیک کنید

+نوشته شده در یکم تیر 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

 

آری عشق این است ...

عشق پرده ای زرین است که از آن می توان به برهوت زندگی نگریست

و دریچه ای رو به خوشبختی دید.

عشق عینکی است که از ورای آن زندگی زیباست و معشوق زیباترین .

عشق رویایی است شیرین که بین عاشق و معشوق دیده می شود .

آری عشق دریایی است که غریق در آن به زندگی دست می یابد

و در آن جز پری ماهی زندگی نمی کند

+نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |


روزی مردی به دیدن دکتر روانپزشک رفت و گفت این روزها اصلا نمی خندد. حال و حوصله ندارد. در کل آرام شده. دکتر هر چه دارو به داد اثر نکرد. هر چه به ذهنش می رسید را اجرا کرد ولی نه. مرد حالش خوب نشد که نشد. آخر فکری به ذهنش رسید.
رو کرد به مرد و گفت : جدیدن در شهر سیرکی برپا شده که در آن دلقکی وجود دارد که خیلی خوب است. خیلی خوب می خنداند. من به هر مریضی گفته ام آنجا برو رفته و خوب خوب شده و کلی خندیده است. برو آنجا مطمئن باش که حسابی می خندی
.
مرد رو کرد به دکتر و گفت : من همون دلقک سیرکم
!


 

 

+نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

 

زندگي " نام فيلمي است داستاني ،

تهيه كننده اش "خــــدا "!

بازيگرش ما "انسانها" !

نويسنده اش‌ "عمل "!

و كارگردانش" عقل "!

برداشتي آزاد از فيلمنامه "سرنوشت "‌!

برنامه هر روز سينماهاي " دنيا" !

مي شود تراژدي نوشت ،

گريست ،

گرياند !

مي شود چارلي چاپلين بود ،

خنديد ،

خنداند !

مي شود خوب " نوشت" ،

مي شود درست " عمل " كرد،

مي شود زيبا‌‌ " بازي " كرد !

مي شود برنده جايزه برترين فيلم "زندگي" بود!

+نوشته شده در نهم خرداد 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

مادرجان چه کشیدی ازدست این کفارفدات بشم مادرجوونم مادرسختی کشیده ام

گل

نازپرپرم خدایاخدایاخدایاامشب چه غمی داره علی چی میکشه زینب چه حالی

 دارندحسن

 وحسین وای مادرپهلوشکستم چی بگم که حتی نمیتونم یک درصددرک کنم

حالتوامابه علی

 قسمت میدم تا بقیع وندیدم ازدنیا نبری منوهرچندچه فایده وقتی میان

 وقبرپاکتوپیدانمیکنن

 غم عالم تودلشون میشینه مادرغریب من هواموداشته باش مثل همیشه

 

دانی که چراصورت زهراشده نیلی ؟                میخواست رخش پیش

عدوزردنباشد

 

ایکاش یکی بوددرآن کوچه ومیگفت                  آنکس که به زن حمله

کندمردنباشد

+نوشته شده در ششم خرداد 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

تیک تاک...

تیک تاک ...

می شنوید صدا شو

به عقربه ساعت که نگاه می کنی

هر ثانیه یک چیز رو نشون میدن اصلا هم ثابت نمی مونه هر ثانیه در حال تغییره

ولی همیشه بی توجه از کنارش رد میشیم

فکرنمی کنیم اون که داره حرکت می کنه عمر ماست

یه جمله هستش که میگه چه قدر زود دیر میشه

این به خاطره اینه که به ثانیه هاتوجه نداریم

هرثانیه میتونه برای ما یک قدم به جلو برای رسیدن به هدف باشه

البته اگه جدی بگیریمش

اگر می خواستن برای این ثانیه هایی که از دست می دیدم پول ازمون بگیرن

فکر می کنید چقدر باید هزینه می کردیم

هزاران سال از عمر بشر می گذره ولی هیچ کس به ثانیه ها اهمیت نداده

اما با ارزش ترین چیز ثانیه ها هستن که زندگی رو می سازن

اما یه نفر مثل من و خیلی های دیگه هنوز نفهمیدیم چه جوری میگذره

تیک تاک...

تیک تاک...

+نوشته شده در دوم خرداد 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

 

خداوند یک موجود  را خلق کرد و نامش را (مرد ) گذاشت

از او پرسید آیا راضی هستی ؟ جواب داد: هرگز; پرسید

 چه میخواهی ؟ گفت : آئینـــــــــه ای میخواهم که درآن

بزرگی خود را ببینم , صندوقچه ای میخواهم  که جواهر

 خــود را درآن جای دهم,  بالشی میخواهم که هنگام

خستگی برآن تکیه زنـــــــــــــــــم,  نقابی میخواهم که

 هنگام ضروت درپشت آن مخفی شوم,  بازیچه ای

میخواهم که درآن شاد باشم,  مجسمه ای میخواهم که

زیبائیش چشم را نوازش دهد,  اندیشه ای میخواهم که

درآن غوطه ور گردم,  مشعلی میخواهم که با آن راهنمائی

 شـــــــوم

 

پس خداوند زن را خلق کرد

 

+نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |

در جزيره اي زيبا تمام هواس، زندگي مي کردند :

شادي ,غرور ,غم ,عشق ,ثروت,زمان وعلم  ...

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت .

همه ي ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند.

اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود .

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را

ترک مي کرد خواست و به او گفت: « آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ »

ثروت گفت: « نه،من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست

و ديگر جايي براي تو وجود ندارد. »

پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.

غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده

و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. »

غم در نزديکي عشق بود.

پس عشق به او گفت: « اجازه بده، تا من باتو بيايم. »

غم با صداي حزن آلود گفت :

« آه،عشق،من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. »

عشق اين بار سراغ شادي رفت.

اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.

آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي

سالخورده گفت :

« بيا عشق، من تو را خواهم برد. »

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و

سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد .

وقتي به خشکي رسيدند،پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد

کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد .

عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود،

رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟ »

علم پاسخ داد: « زمان »

عشق با تعجب گفت: « زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟ »

علم لبخندي خرد مندانه زد و گفت :

« زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است »

+نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ♥♥Maryam♥♥ | |